یک ضربه از ابروت تا پهلو شکسته
نوری بلورینی و از هر سو شکته
بابا غرورش بغض کرد و گریه افتاد
تا حرمتت ای مادر ازپهلو شکسته
منظومه ها چشمی به دستاس تو دارند
حالا چه باید کرد ای بازو شکسته
انگار میخواهد شبیه شانه باشد
دستی که راه افتاده در گیسو شکسته
بغضی است راه افتاده در شبهای کوفه
هر بغض که پیچیده در این کو شکسته
باور کن این مردی که می لرزد صدایش
خیبر فقط با نعره های او شکسته
آنقدر لرزیده است رد پای او که
من فکر کردم پایش از زانو شکسته
راهش به سویت باز خواهد شد به شمشیر
روزی که فرق مرد تا ابرو شکسته
[ تگ ها : غزل ]
+ نوشته شده در ساعت ٤:۱٧ ب.ظ توسط
سایه ام از خودم بلندتر است
کََََرَم آفتاب را عشق است
[ تگ ها : امام رضا ]
+ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٥ ق.ظ توسط
غبار گیر به نرمی بال قو اینجاست
هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست
چقدر درد دل از راه دور پر زده تا...
چقدر حرف در آغوش بغ بغو اینجاست
همیشه یک نفر اینجا نشسته گوش کند
همیشه فرصت یک صحن گفتگو اینجاست
و گفته اند به فواره ای که در اوج است؟
که سر به خاک گذارد که آبرو اینجاست
قدم قدم همه جا آب و حوض و فواره
مگر که وارث خشکی آن گلو اینجاست
فدای واژه سقا که خانه خانه اوست
فدای بوی غریبی که از عمو اینجاست
چقدر ساده مرا تا به بی نهایت برد
چقدر آینه ی پاک روبرو اینجاست
هزار سمت مرا برده اند و آرامم
که مقصد همه آن هزار سو اینجاست
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
کسی حضور ندارد وگرنه او اینجاست
[ تگ ها : امام رضا ، غزل ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:۳٠ ق.ظ توسط
به نام خدا
از طریق چت توی یه فضای متفاوت با یه خواننده زن ساکن امریکا آشنا شدم که به محض اینکه فهمید اسمم محمده در مورد اسلام باهام صحبت کرد
کم کم داشت ترس برم داشت که نکنه اون از قرآن و اسلام بیشتر از من بدونه اما و قتی وبکمش (دوربینش) رو بهم اجازه داد گفت که مسلمون نیست ولی در مورد ادیان داره تحقیق میکنه
یک ماهی گذشت و امشب دوباره چت کردیم
اون دوباره بهم فیلم وبکمش رو نشون داد و من حیرون موندم که اون الان یه مسلمونه و ازم رو گرفته
با حجاب کامل و همون لبخند باهام چت کرد
و منو لرزوند
که دوباره برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم
کجا دارم میرم؟
فقط خودمو میگم
کجا دارم میرم
حالا اسمش خدیجه است
دارم فکر میکنم چه اسم قشنگیه
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۳:٤٠ ق.ظ توسط
اصفهان بیست و پنج کیلو متر
خسته بودم شبیه آن اتوبوس
در نفسهام بوی مشهد بود
تازه برگشته بودم از پابوس
در نفسهام یک نگاه عجیب
مثل یک جفت چشم عاشق بود
در نفسهام بغض می خندید
قاه قاهی که مثل هق هق بود
یاد یک هفته پیش افتادم
"چمدان با دل پر آماده است
قدمی می زنم به راهی که
اصفهانی به پایم افتاده است"
بعد از آن یک نفر میان حرم
رو در آیینه ی ضریح انداخت
قهرمان گناههای بزرگ
پنجه در سینه ی ضریح انداخت
تا دلش پر شد از حضور شما
اشک از چشمهای او سر رفت
دستها را گرفت سمت خدا
جانمازش کمی جلوتر رفت
مربع
با خودم فکر کردم این دفعه
پیش کش زنده رود را ببرم
در ازایش بیاورم سوغات
یک خیابان منتهی به حرم
باز اما کنار مسجد شیخ
دست خالی نشسته ام آقا
من دوباره شبیه آن اتوبوس
خسته ام
خسته
خسته ام
آقا
[ تگ ها : چهار پاره ، امام رضا ، آیینی ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:٤٥ ب.ظ توسط
سلام
نشسته بود و به اعماق آسمان خیره
و آسمان به دو تا چشم این جوان خیره
گرفته بود دو تا دست روبروی خدا
خداش نیز از آن سمت نردبان خیره
قنوت بسته شد و یک نفر به دریا زد
و بادهای جهان رو به بادبان خیره
..............................
تو رفته ای پی کار خودت ولی انگار
به جانماز تو یک چشم همچنان خیره
[ تگ ها : غزل ]
+ نوشته شده در ساعت ٧:٢٤ ب.ظ توسط
دوباره در شب آرام خانه غوغا شد
که چشمهای تو در چشمهای من وا شد
کنار رفت پتو از تنی که تنها بود
وبیت بیت غزل در اتاق پیدا شد
(.........................................)1
و گفت (یا علی) از رختخواب خود پا شد
به سمت پاکت سیگار و زیر سیگاری
بساط شعر سرودن چنین مهیا شد
تمام خستگی اش را کشید در سیگار
وناگهان دم شاعر دم مسیحا شد
و فوت کرد به خودکار و جان به او بخشید
به رقص آمد خودکار ، عصای موسی شد
کجاست رود پر آبی ، کجاست ساحره ای
کجاست حضرت حقی،که دار بر پا شد
١.تضمینی است از فراموشی هایم
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ توسط



